این مطلب ۸۰ بار خوانده شده

خاطرات شهید «مهرداد عزیزاللهی» از جنگ

«پاسگاه روی آب است و ما کاملا یک زندگی آبی داریم. فاصله‌مان با خط بیشتر از ۱۵ کیلومتر، نیست. با صدای انفجار از سنگر بیرون آمدم و همان موقع یک ترکش به پایم اصابت کرد و سوزش عجیبی تمام بدنم را فرا گرفت.»
نسخه مناسب چاپ

دانش آموز شهید «مهرداد عزیزاللهی» در مهرماه سال ۱۳۴۶ در شهر اصفهان به دنیا آمد و دوران کودکی خود را در کنار برادر خویش مسعود که او نیز به فیض شهادت نایل شده، سپری کرد. تحصیلات راهنمایی را به پایان نرسانده بود که به جبهه اعزام شد و همزمان با حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل تا قبل از شهادت درس خود را تا مقطع سوم هنرستان در رشته برق الکترونیک ادامه داد.
 
وی سال ۱۳۶۴، در عملیات کربلای ۴ در جزیره «ام الرصاص» هنگام غواصی به شهادت رسید و جاودانه شد. شهید عزیزاللهی دفترچه‌ای از خاطرات روزانه خود بر جای گذاشته است. در ادامه قسمتی از یادداشت‌ها و وصیت‌نامه وی را می‌خوانید.
 
تو حماسه‌ هستی
 
به طرف تانکی که داشت شعله می‌کشید و مهماتش یکی یکی منفجر می‌شد، حسین را دیدم این بار با حاج «علی قوچانی» بود. حاج علی هم چند سوال در مورد سنگر پرسید. جوابش را دادم. بعد به طرف سنگر رفت. جنازه‌ی یکی از برادرها داخل سنگر بود.
به اورژانس رفتم و سوختگی‌هایم را پانسمان کردم و دوباره به جاده برگشتم. دیدم طایرهای تانک هنوز در حال سوختن است. بعد فهمیدم، دو نفر دیگر که شهید شده بودند را، از آتش بیرون کشیده‌اند. یکی از آنها همان برادری بود که چند لحظه پیش سرم را اصلاح کرده بود. خبر شهادتش برایم خیلی سخت بود. خیلی متاثر شدم، چون هنوز گرمی دستانش را روی سرم حس می‌کردم به نقطه‌ای خیره شدم، و به یاد او اشک می‌ریختم در همین حین، «حسین خرازی» به من لبخندی زد و گفت: «تو حماسه‌ای»
 
پاسگاه روی آب است
 
پاسگاه روی آب است و ما کاملا یک زندگی آبی داریم. یعنی، روی آب غذا می‌خوریم، نماز می‌خوانیم. روبروی پاسگاه یک دولول قرار دارد. فاصله‌مان با خط هم بیشتر از ۱۵ کیلومتر، نیست. با صدای انفجار از سنگر بیرون آمدم و همان موقع یک ترکش به پایم اصابت کرد و سوزش عجیبی تمام بدنم را فرا گرفت. طولی نکشید کف پایم که سوخته بود، پر از تاول شد. وقتی که پا روی زمین گذاشتم، تاول‌ها ترکید و سوزش و دردم بیشتر شد، طوری که از درد به خود می‌پیچیدم و نمی‌توانستم راه بروم. یکی دو روز استراحت کردم تا کمی بهتر شدم.

خط مقدم
 
به مدت ۱۰ روز در اصفهان بودم. بعد از ده روز دوباره برای اعزام رفتم و ثبت نام کردم. یک روز وسایلم را برداشتم و با موتوری رفتم و از آنجا به اتفاق نیرو‌های اعزامی به پادگان ۱۵ خرداد رفتم. چند ساعتی در پادگان ماندیم و بعد با اتوبوس به اهواز رفتیم و از آنجا بردنمان پادگان صدوقی، از صبح تا عصر هم در آنجا ماندیم و بعد از ظهر بود که راه افتادیم، یک ساعت بعد به شهرک دارخوئین که مقر لشکر امام حسین (علیه السلام) بود رسیدیم و پس از این که مستقر شدیم، به گردان امیرالمومنین(ع) در گروهان ابوالفضل رفتیم. دقیقا نمی‌دانم چند روز در شهرک ماندیم، اما به من که خیلی خوش گذشت. بعد از گذشت چند روز، سوار اتوبوس شدیم و به پادگان دو کوهه در اندیمشک رفتیم. در آنجا هم در حدود، یک هفته ماندیم. برادرم مسعود هم در گردان امیرالمومنین( ع) گروهان عبدالله بود، بعد از یک هفته ما را به منطقه‌ای که بالاتر از دهلران بود بردند و از آنجا با تویوتا به خط رفتیم. خط نسبتا آرام بود. فاصله‌ی ما با عراقی‌ها زیاد بود. در جلوی‌مان رودخانه‌ای بود که با دوربین آن را می‌دیدیم، اسم رودخانه دویرج بود. یک پل منهدم شده هم به چشم می‌خورد، من در گردان امام رضا(ع) بودم. وظیفه‌ی گردان امام رضا(ع) پشتیبانی از گردانی بود که قرار بود از رودخانه عبور کند و منطقه را به تصرف خود در آوردند.
شب فرا رسید و بچه‌ها وارد عملیات شدند.گردان امام رضا(ع) رفت. تا ماموریت خود را به عنوان پشتیبانی انجام دهد. در همین حین باران شدیدی شروع به باریدن کرد و طولی نکشید که بر اثر شدت زیاد باران، آب رودخانه بالا آمد و چند برابر شد. تعدادی از نیروها در آب غرق شدند و تعدادی هم که با سختی خود را به آن طرف آب رسانده بودند، اسلحه نداشتند و از شدت سرما رمقی برایشان نمانده بود. ولی با این حال با چوب و نارنجک دنبال عراقی‌ها گذاشته بودند و تعدادی از عراقی‌ها را متواری کردند. تمام این وقایع را من از پشت بی‌سیم می‌شنیدم.
صبح روز بعد دیدم، دسته دسته، بچه‌ها به عقب برمی‌گردند، سرتا پایشان خیس شده بود. یکی از بچه‌ها برای عبور از آب رودخانه، ابتکار جالبی به خرج داده بود؛ و تعدادی قمقمه برداشته و آبش را خالی کرده بود و آن‌ها را به هم وصل کرده بود و دور کمرش بسته و از آب عبور کرده بود و خودش را به این طرف آب رسانده بود. دو روز در خط ماندیم،روز دوم یک روحانی آمد و برای‌مان صحبت کرد.بعد گفتند: «همگی سوار ماشین شوید.» بچه‌ها یکی یکی سوار کمپرسی شدند و حرکت کردیم. در بین راه از پادگان «عین خوش» گذشتیم، من در انجا «فخرالدین حجازی» را دیدم که ایستاده بود و دست تکان می‌داد. وقتی از ماشین پیاده شدیم، نمازمان را خواندیم و در دو ستون سمت چپ و راست جاده، پیاده به راه افتادیم. بعد از کمی پیاده‌روی به خط مقدم رسیدیم، در آنجا از سمت چپ به طرف روبه‌رو تیراندازی می‌شد.
در خط، یکی از گروهان‌ها ایستاده و گروهان بعدی براه افتاده. بعد از شکستن خط و رسیدن به ارتفاعات، در همانجا مستقر شدیم، در راه چندین ماشین منهدم شده، به چشم می‌خورد. چند تانک هم سوخته شده بود. سه نفر عراقی مانند ذغال کنار یکی از ایفا، دل و روده‌اش بیرون آمده بود. اجساد زیادی هم روی زمین افتاده بودند. دیدن این اجساد حالم را منقلب کرد.
رفتم و کنار خاکریز نشستم، در همین حین برادرم مسعود را دیدم، از دیدنش بسیار خوشحال شدم، بلند شدم و با او رفتم و با کمک همدیگر یک قسمت از خاکریز را کندیم و سنگری برای خودمان درست کردیم، در حال کندن سنگر بودم که صدای وحشتناکی که حاکی از شلیک گلوله‌ی تانک بود به گوشمان خورد. سرم را از خاکریز بلند کردم، دیدم گلوله از تانک برادران ارتشی است که چند متر آن طرفتر بودند، آنها یکی از ماشین‌های دشمن را زدند و چند دقیقه بعد هم یکی از تانک‌هایشان را مورد هدف قرار دادند. من در حال تماشای صحنه‌ی زدن تانک‌ها بودم که سرو کله‌ی دو فروند هواپیمای عراقی پیدا شد، ولی با آتش کالیبر۵۰، متواری شدند. حدودا یک ساعت بعد بود که دیدم یک ماشین چراغ زنان، به طرفمان می‌آید. عراقی‌‌ها می‌خواستند آن را مورد هدف قرار دهند، اما نتوانستند. وقتی که ماشین به خاکریز رسید، دیدم که یک پاترول نقره‌ای رنگ است که یک درجه‌‌‌دار از آن پیاده شد. برادران به گرمی از او استقبال کردند و او را به عقب خط بردن.
 
از بین گردان من انتخاب شدم
 
صبح که از خواب بیدار شدم، شور عجیبی در دلم افتاده بود. از سنگر بیرون آمدم، یکی از برادران را دیدم که چند اسیر عراقی را به عقب منتقل می‌کرد. بعداز ظهر بود. یک ماشین ایفای عراقی را دیدم که به طرفمان می‌آید فکر کردم عراقی هستند و می‌خواهند، پناهنده شوند. با دقت نگاه کردم متوجه شدم که در جلوی ماشین، نیروی‌های خودی سوار شده‌اند. آنها با عجله دور زدند و رفتند. در حین رفتن با باران گلوله‌ی آر.پی.جی مواجه شدندکه عراقی‌ها به طرف‌شان می‌زدند.
بلافاصله از عقب ماشین پریدن پایین، آنها روی هم می‌افتادند. در همین حین یک خمپاره‌ی ۱۰۶ ماشین را منهدم کرد. شب را با سرمای زیادی سپری کردیم و تا فردا ظهر در خط مقدم ماندیم. نزدیک غروب بود که به ما دستور دادند خط را ترک کنید و به خط دیگری بروید، هنوز حرکت نکرده بودیم که دشمن شروع به زدن خمپاره‌ی ۶۰ کرد. با دادن چند زخمی خط را ترک کردیم و در یک شیار پناه گرفتیم. بعد از آن به جایی رفتیم که شبیه به دژ بود، روی ارتفاعات مستقر شدیم و پدافند کردیم.
شب را آنجا ماندیم. صبح روز بعد یکی از برادران که مسئول گروهان ما بود، مرا صدا کرد و گفت: «بیا بالا»روی موتور سوار شدم و براه افتادیم، در راه یک خمپاره که از قدرت انفجارش فهمیدم ۱۲۰ است، در یک متری‌مان خورد، اما به لطف خداوند به هیچ کدام‌مان آسیبی نرسید، مسافتی را رفتیم تا به بی‌سیم ابوشهاب رسیدیم.
تازه فهمیدم من را برای چه آوردند؛ قرار بود از هر گردان یک نفر را به دیدار امام ببرند از آن گردان من انتخاب شده بودم. بعد از آن با فرمانده‌ی گروهان‌مان خداحافظی کردم، به قرارگاه فتح که در پادگان «عین خوش» بود رفتم و شب را آنجا ماندم.
صبح روز بعد به حمام رفتم و تا ساعت ۱۰ در پادگان بودم خبرنگاران خارجی و ایرانی و بیشتر فرمانده‌هان هم آنجا بودند. ساعت ۱۰ بود که خبر دادند، به علت بیماری امام، ملاقات با ایشان لغو شده است، دوباره با یک وانت مزدا به خط برگشتیم نیمی از راه را با آن وانت رفتیم و نیم دیگر را با یک تویوتا، در راه بودیم که ناگهان هواپیمایی آمد و سمت چپ جاده که جنگل بود را بمباران کرد. ما کمی که راه می‌رفتیم، می‌ایستادیم و کمی استراحت می‌کردیم. سر یک سه راهی ایستادیم و بعد از کمی استراحت، دوباره به راهمان ادامه دادیم تا به گردان رسیدیم. بعد از رسیدن و سلام و احوالپرسی کردن، نشستم و قضیه را برای فرمانده‌مان تعریف کردم. جای یکی از برادران را خالی دیدم سراغش را گرفتم، فرمانده گفت: به شهادت رسیده است. ناراحت شدم و بحال او غبطه خوردم. شب را همانجا در آن خط سپری کردیم. آتش دشمن، نسبتا کم شده بود. و منطقه را زیاد نمی‌کوبید. روز بعد با فرمانده گروهان به گشت رفتم، در صد متری‌مان تعداد زیادی، عراقی بودند. قسمتی از منطقه که باز بود کاملا ناامن بود. عراقی‌ها آنجا را تحت کنترل خود گرفته بودند. فرمانده به هر سختی بود، آن قسمت را رد کرد. نوبت من شد من تا نیمه راه می‌رفتم و دوباره برمی‌گشتم. وقتی می‌خواستم بروم عراقی‌ها به طرفم تیراندازی می‌کردند، من مجبور می‌شدم دوباره برگردم، بالاخره با گفتن ذکر و هزار ترس و لرز. از آن منطقه را با خمپاره‌ی ۶۰ کوبیدیم در آن مدتی که آنجا بودیم، بچه‌ها ۱۲ فروند هواپیمای دشمن را مورد هدف قرار دادند. سه روز در خط ماندم، بعد از آن با یکی از برادران به پادگان «عین خوش» آمدم و بعد از رفتن به حمام به دو کوهه رفتم. و از آنجا چون کار واجبی داشتم به اهواز و بعد از نیم ساعت به راه آهن آمدم و از اهواز و به شهر مقدس قم رفتم.
 
وصیت نامه شهید عزیزاللهی
 
«خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آن‌ها در راه خدا جهاد می‌کنند که دشمنان دین را به قتل رسانند و یا خود کشته شوند. این وعده قطعی خداست.»
سوره توبه – آیه ۱۱۱
شهادت می‌دهم به وحدانیت خدا، شهادت می دهم که محمد(صلی الله علیه و آله) فرستاده خدا و علی(ع) ولی اوست.
اکنون که چند روزی به عملیات باقی نمانده، وظیفه خود می‌دانم که چند جمله‌ای به عنوان وصیت نامه برای پدر و مادر عزیز و امت شهید پرور ایران بنویسم.
پدران، مادران، برادران و خواهران! لحظه ای به کشتارهای اسرائیل غاصب در لبنان و فلسطین بیندیشید.

لحظه ای به زنان و کودکان مظلوم که وحشیانه زیر بمباران های اسرائیل جان می دهند و جنایت‌های آمریکا که به وسیله صدام کافر بر ما تحمیل شده است، تامل کنید.
آیا وقت آن نرسیده است که سلاح بر گیرید و یا به هر طریق که خود می‌دانید به مبارزه علیه این جنایتکاران برخیزید، من به عنوان یک مسلمان در خط ولایت فقیه و به دستور امام عزیز که فرمودند: «جوانان عزیز به جبهه ها بشتابید، تا جامه ذلت نپوشیم» وظیفه خود می دانم که لحظه ای درنگ نکنم و به جبهه شتافتم و خدا را شکر می کنم که این توفیق را نصیبم کرد تا بتوانم در صف رزمندگان اسلام علیه کفار بجنگم و هم اکنون که در پشت جبهه هستم و داریم برای عملیات آماده می‌شویم.
چون چند روزی بیشتر به عملیات نمانده، لازم می‌دانم که از پدر و مادرم صمیمانه تشکر کنم که به من اجازه دادند که به جبهه بیایم و خود آن‌ها زمینه ی جبهه رفتن را برایم فراهم کردند.
پدر و مادر عزیزم در مدت هشت ماهی که در جبهه بودم، دعاگوی رهبر عزیز و شما بوده ام. در این مدت شاهد شهادت بعضی از دوستانم بودم و تاسف می خورم که چرا من چنین لیاقتی نداشتم.
به هر حال عملیات نزدیک است و ممکنه که من هم به شرف شهادت نائل گردم که در این صورت از شما می خواهم که در شهادت من صبور باشید و از شیون و زاری خودداری کنید و اگر برایم گریه می‌کنید، بیاد اباعبدالله الحسین(ع) سرور شهیدان گریه کنید.
در اینجا لازم می دانم چند جمله ای هم با برادران و خواهران وصیت کنم که پیرو خط ولایت فقیه باشید و دستورات امام عزیز را مو به مو اجرا کنید و طرفدار روحانیت باشید.
کشور بدون روحانیت مثل کشور بدون طبیب است و من به عنوان برادر کوچک از شما می‌خواهم که همچنان که شعار می دهید، به شعارهایتان جامه‌ی عمل بپوشانید، چون شعار بدون عمل به هیچ دردی نمی خورد و مثل این است که شعار بدهیم: «ما همه گوش به فرمان توایم خمینی»
ولی دستورات امام را اطاعت نکنیم. پس بکوشید تا شعارهایتان همراه عمل باشد.
اما سخنی با منافقان کور دل، ای از خدا بی خبران من می دانم که شما نا آگاهانه و کورکورانه عمل می‌کنید. اما لحظه‌ای بیندیشید که اگر شما با روحانیت و جمهوری اسلامی دشمن هستید و آن ها را می کشید.
پس چرا زنان و کودکان معصوم را به خاک و خون می کشید، لحظه ای به خود بیائید آن قدر پست و احمق هستید که کمترین عاطفه ای هم ندارید.
فردای قیامت جلوی شما را می گیرم.
حال تا دیر نشده به شما نصیحت می کنم که به دامان اسلام برگردید، که اسلام همه چیز دارد.
در پایان جا دارد بار دیگر از پدر و مادر عزیزم تشکر کنم که ۱۵ سال برایم زحمت کشیده اند و این چنین فرزندی تربیت کرده اند تا جانش را در راه اسلام فدا کند.
ان شاء الله که خدا شما را از صابران قرار بدهد. البته باید افتخار کنید که امانت خدا را سالم تحویلش دادید.
اما زبان من قدرت تشکر از شما و برادرانم را ندارد، از شما و از تمام دوستانم، همکلاسی هایم و بچه های محل و خویشاوندان، استادان و برادرانم طلب حلالیت می کنم و امیدوارم همیشه در پناه امام زمان(عج) موفق و موید در راه اسلام بکوشید و همیشه این دعای بزرگ را فراموش نکنید: «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.»
 
۱۳۶۴.۷.۲۷
 
مهرداد عزیزاللهی
 
 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.